زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد ودوازدهم

عزیز دلم یک ماه دیگه بین دیدارمون فاصله افتاد خرداد ماه تو همچین روزی منتظر اعلام حضورت هستم
15 ارديبهشت 1393

نامه صد و یازدهم

اینجا منم و بابات یه بی بی چک که بابات میگه سفیده سفیده و من یه خط رنگی خیلی محو   میبینم نمیدونم رویاست یا واقعیت   *********************************************************** پ.ن: خودم میدونم که زود گذاشتم .... هنوز دو روز مونده
11 ارديبهشت 1393

نامه صد و دهم

سلام عزیز دل مامان دو سه روز دیگه مونده تا اثبات بودنت.... اما یه حسهای مبهم مادرانه منو از همیشه امیدوار تر میکنه علائمی که غالبا هر ماه همراهم هست و اغلب به علت توهم حضور توئه .. این ماه قویتر از همیشه اومده به سراغم درست مثل پارسال خرداد ماه دارم حواس خودمو پرت میکنم که به بودنت فکر نکنم و حتی نمیخواستم بیام اینجا و از حال و روزم بنویسم برات اما نمیشه این حس قدرتمند تر از اونیکه که بتونم جلوی خودم رو بگیرم و بهت فکر نکنم نذر 40 روز زیارت عاشورام دو هفته ای میشه که تموم شده ولی من ادامه اش دادم ادامه میدم تا لمس حضورت
10 ارديبهشت 1393

نامه صد و نهم

سلام عزیز دل مامان بیشتر از یه ماهه که نیومدم و چیزی ننوشتم دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود کلی خبرهای تازه داشتیم و روزای خوب.... هر چند که الان حالم زیاد خوب نیست ... ولی مینویسم برات از روزای خوب امسال شاید که حال خودم هم جا اومد موضوع انشای دوره دبستانمون این بود که تابستان خود را چگونه گذراندید اما من میخوام اینجا بنویسم برات که عید خود را چگونه گذراندم: عید امسال رو همش با فکر تو گذروندم و با انتظار تو... انتظاری که دقیقا فردای تموم شدن عید یعنی 14 هم به ثمر میرسید و قرار بود به من مژده بودن تو رو بده اما چه انتظار بی حاصلی 14 هم که اتفاقا پنجشنبه هم بود رفتیم بهشت زهرا و سر قبر مجتبی.... رو زمین سرد نشستم و فرداش دلدرد...
4 ارديبهشت 1393
1